پ ن : چقدر بی پروا روزانه دیگران را قضاوت و حکم صادر می کنیم . معلومه داری چکار می کنی؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 14:21 توسط ماهی کوچولو
|
کمکم کن
یکی بداد این اعتماد به نفس کور شده من برسه .... هوار....
اصلاً مهم نیست چقدر سابقه کار داری
اهمیتی هم نداره که چقدر آگاهی فنی ات بالاست
هیچ ربطی نداره که آدم منظم و دقیقی هستی
به ماچه که تحصیلات مرتبط داری
گفتی کی تو رو معرفی کرده ؟؟؟
حالم بده .
دلم خدا رو می خواد که بغلم کنه بگه دخترم من اینجام. واقعاً قاطی کردم . تنهام . خیلی بی پشت و پناه موندم . خدایا حقیقتاً جز تو کسی رو ندارم . به دادم برس .
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:49 توسط ماهی کوچولو
|
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست ....
تو که دائم تهدید به ترکم می کنی ،
خود می دانی ،
شمار تشنگان محبت من ...
اوف ... فراوان است !
باور صداقت سخته اما،
روزی من بهای خوش خیالی ام را دادم ،
شاید تو هم باید هزینه بدبینی ات را بپردازی !
کاری از من ساخته نیست .
موفق باشی!!!!
+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:32 توسط ماهی کوچولو
|
من دوباره از این سوراخ گزیده شوم!!!
ساعت 9 شب با درد رفتم بیمارستان ،
ساعت 6 صبح از شدت درد چشمانم کور شد ،
10.10ُ آگاپه به دنیا آمد ،
ساعت 10.30َ بالاخره از اون در لعنتی رد شدم و منو به بخش آوردن .
تخت بغلی فرزند دوم را زاییده بود .
با خودم فکر کردم :
کسی که یکبار این .. را خورده و این مرگ و عجز و عذاب و بد بختی و پارگی رو تجربه کرده چطور دوباره خر شده؟؟؟؟
گفتند: یادت میره و خودت هوس می کنی ...
چرا اینو نوشتم ؟ ؟
چون امشب احساس کردم چقدر دلم خانواده می خواد ...
پ ن 1: این پست کاملاً با پست قبلی در تضاد است ، به هیچ کسی ربطی نداره.
پ ن 2 : عزیزم زندگی با تو شباهتی به زایمان دردناکم نداشت ، چون برای زایمان 13 ساعت درد کشیدم و با تو 7 سال و نیم !
پ ن 3 : همچنین ، آن زمان همه چشم روشنی آوردن و با خنده تبریک گفتن ، اما امروز کسی تبریک نمی گوید بلکه همه قبطه می خورند !!!
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:35 توسط ماهی کوچولو
|
حتی اگه تو نباشی...
امشب آسمان تهی تر از آنست که ببارد،
شلوار جین مورد علاقه ام را با تاپ سفید پوشیدم .
" فصل من و تو باز رسیده روی ابرا ... "
قلیان را چاق کردم و لم دادم روی مبل
نگاه کن !
که بدون تو ،
جوجه کباب کردم و خوردم ،
قلیان چاق کردم و کشیدم ،
چای دم کردم و با خرمای تازه نوشیدم،
و نمردم !!!
پ ن : این نوشتم تا بدونین هیچ کس از دلتنگی نمرده پس نگران خودتان نباشید!!!
پ ن 2 : شاعر می فرماید : خر من چل روزه که یونجه نخورده ، خر من پس چرا نمرده ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 1:35 توسط ماهی کوچولو
|
ذهنم روی کاغذ ریخت 6
شب شده
من بی قرارم
دلم نمی خواد خونه بمونم
اما هرجا فرار کنم
این بی قراری همراهمه
شب شده
دیشبم نخوابیدم و صبح موقع بیدار شدن فحش میدادم
گفتم امشب دیگه زود می خوابم
من فکر کنم جغدم !
که شب دل خوابیدم ندارم و روز تاب بیداری
چرا احساس تنهایی می کنم ؟؟؟؟
کاش میشد بریم بدویم
اونقدر تا شاید خسته بشم
تا شاید تموم بشم
بیام و بخوابم
تنهایی !
راستیا! فهمیدم چرا خوابم نمیبره !
پ ن : معجزه چیه ؟؟ همینه دیگه !!
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:56 توسط ماهی کوچولو
|
خواب
دیشب خواب دیدم مرده ای
اما چرا روحت به ملاقات من می آمد ؟
دیدم که چطور ندامت می کشی
تنها یک اتفاق افتاده بود
به تو نشان دادند با من چه کردی !
فکر کنم همین برای تمام جهنمت کافی بود
که فقط ببینی ، همین
اشک می ریختم و فریاد می کشیدم
من تورا بخشیدم
خدایا ، خدایا ، یه کاری کن
به خدا من اونو بخشیدم
نذار اینقدر عذاب بکشه
هیچ نذری ، هیچ خیراتی ، هیچ فاتحه ای ، هیچ شفاعتی ... کارگر نبود
دست هردوی ما از دنیای هم کوتاه است .
تعبیر اول : کاش همینجا پشیمان بشی . طاقت رنجت را ندارم . برو سراغ زندگیت بی من برو "برو به جایی که فکر کنی بهتری " ولی بیدار شو .
تعبیر دوم : دوستت دارم نه چون مال من بودی . چون نداره . همیشه و بی هیچ بهانه ای .
تعبیر چهارم! : خیلی خری !
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:7 توسط ماهی کوچولو
|
نظرم عوض شد !!
سقف کاذبم را حفظ می کنم .
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 12:36 توسط ماهی کوچولو
|
شعری از حمید ر .
چراغ خانه شمع روشنی بود
در آن سو سایه مرد و زنی بود
چراغ خانه شان خاموش گردید
پس از آن سایه روی سایه لغزید
من بیچاره آن شب شکل بستم
پس از نه ماه فهمیدم که هستم !
به دنیا آمدم ، گفتم بهشت است !
شنیدم چارم اردیبهشت است
به دنیا آمدم نوزاد بودم
پر از اندوه مادرزاد بودم
گذشت ایام و کم کم راه رفتم
گذشت ایام و دانشگاه رفتم
" سیه چشمی به کار عشق استاد "
تمام هستی ام را داد بر باد
دچارم کرد و ناچارم رها کرد
نمی گویم که او با من چه ها کرد
نمی گویم که آتش زد به جانم
ولی می سوخت مغز استخوانم
هزاران آتش اندر سینه دارم
نمی گویم ، که می سوزد زبانم
برو فرهاد ! اینجا بیستون نیست
برو این خانه غیر از خاک و خون نیست
اگر خاکسترت را باد برده
برو شیرین ترا از یاد برده
نیم فرهاد ، شیرینی ندارم
دگر لامذهبم ، دینی ندارم
دریغا ! گر ازو چیزی شنفتم
ولی با او هزاران بار گفتم :
" تو که نوشم نه ای ، نیشم چرایی ؟
تو که یارم نه ای پیشم چرایی ؟
تو که مرهم نه ای زخم دلم را
نمک پاش دل ریشم چرایی ؟"
دریغا ! باز اگر چیزی شنفتم
ولی توی دلم اینبار گفتم :
"چه خوش بی مهربونی از دو سر بی
که یک سر مهربونی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی ازو شوریده تر بی "
ولی افسوس ! امید باطلی بود
که سنگی بود اگر او را دلی بود
غریبه آمد و نا آشنا رفت
ولی با من نگفت آخر کجا رفت ...
نمانداو هرچه گفتم ، هرچه کردم
به من می گفت دنبالش نگردم
گدشت ایام و یادش در دل من
چراغی بود و خاموشش نکردم
مرا هرچند او از یاد برده
ولی هرگز فراموشش نکردم ...
گدشت ایام و کم کم تیره تر شد
گذشت ایام و از بد هم بتر شد
گذشت و دردهایی تازه دیدم
ولی کم نه ، که بی اندازه دیدم
زنی دیدم که افسون می فروشد
جوانی را که افیون می فروشد
شنیدم دختری اندام خود را
شنیدم مادری خون می فروشد
به حرفم خنده کن، باشد ، غمی نیست
ولی این حرف ها حرف کمی نیست
من از درد بزرگی با تو گفتم
خودم دیدم ، نمی گویم شنفتم
خودم دیدم تلف کردند مارا
برای مرگ صف کردند مارا
خودم دیدم عدالت پخش کردند
خودم دیدم که با مردم چه کردند
ترازوی عدالت دستشان بود
یکی از حیله های پستشان بود !
خودم دیدم ترازوهایشان را
ترازوها و بازوهایشان را
خودم دیدم قسم خوردن ندارد
حدیث و آیه آوردن ندارد
خودم دیدم ، بلی ، مجبور بودم
ولی ایکاش من هم کور بودم
سواری نیست ، گردی بر نخیزد
دریغا ! شیر مردی بر نخیزد
شما مردم ! چه شد پس چشمتان کو ؟
خروش خوشه های خشمتان کو ؟
شما ها پس چرا تدبیرتان نیست
قلم در دستتان شمشیرتان نیست ؟
نمی بینی پر از بند است اینجا ؟
مگر غیرت منی چند است اینجا ؟
رفیقان !طبل تو خالیست این بت
چه می ترسید ؟ پوشالیست این بت
کمر های شما گر خم نمی شد
که ایشان میخشان محکم نمی شد !
نمی پرسید اینها از کجایند ؟
که ابلیسند و آدم می نمایند ؟
که گرگند و لباس میش بر تن
رفیق دشمن و با دوست دشمن
مگر از آدمیت بو نبردند ؟
مگر آب از کف ابلیس خوردند ؟
مگر دیوارشان دیوار چین است ؟
مگر حمامشان خمام فین است ؟
که کشتن نزدشان صوم و صلات است
که جان آدمی نقل و نبات است !
ندانستیم و عمری برده بودیم
یزید است آنکه بیعت کرده بودیم !
اگر کنده شکسته ریشه باقی ست
اگر فرهاد رفته ، تیشه باقی ست
به این ماران بر دوست مشو مست
برو ضحاک ! اینجا کاوه ای هست
نگو اندیشه و تدبیر خفته است
در این بیشه هزاران شیر خفته است
نگو این شیر در زنجیر پیر است
همیشه شیر در زنجیر شیر است !
اگر شیری به زیر خاک کردند
دگر شیران گریبان چاک کردند
چه ها دیدیم و غرق خون شد این دل
خدایا !با که گویم چون شد این دل ؟
چه گویم که بر این مردم چه ها رفت عدالت از کجا آمد ، کجا رفت ؟
خدایا هر چه گفتم باز کم بود
فقط یک قطره از دریای غم بود
همیشه درد را با ما سری بود
ولی این درد ، درد دیگری بود
هزاران نطفه درد است در من
قلم از درد آبستن شد امشب
از این پس کافرم ، مردم ببینید
اهورایی که اهریمن شد امشب
به دنیا آمدم گفتم بهشت است !
شنیدم چارم اردیبهشت است
به دنیایم هدایت کرد مادر
زدنیا می روم یک روز دیگر
شما ای بعد مرگم سوگواران
مرا از مرگ باکی نیست یاران
فدای میهنم جان و تنم باد !
اگر مردم به راه میهنم باد !
ح . ر : اسفند ماه 1381 خورشیدی
پ ن : حمید جان دلم برایت تنگ شده و هیچ وقت روزی که در سالن آمفی تأتر دانشکده جلوی همه این مثنوی را خواندی فراموش نمی کنم . هر جا که هستی سرافراز باشی .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:25 توسط ماهی کوچولو
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:50 توسط ماهی کوچولو
|
طلب !
یک کارد سنگری اسرائیلی با غلافش از کنار تختش آویزان کرده بود
زیر بالشتش اسپری گاز فلفل جاسازی کرده بود
پشت پنجره ها را نرده آهنی کشیده بود
پرده های کلفت آویزان کرده بود
فقظ به امید اینکه
شاید ،
روزی ،
کسی ،
بخواهد ،
به زور با او همبستر شود !!!!!!!!
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:14 توسط ماهی کوچولو
|
ذهنم روی کاغذ ریخت 5
گفتم حرف بزن
چنان فریادی کشیدی
که در عین بهت و رعب
با جریان صوت حنجره ات
پودر شدم ،
تجزیه شدم ،
اکنون....
هزاران ذره معلق در حیط
منم .
توی هوا پراکنده شدم
و مبهوت ،
با هزاران چشم
به تو خیره مانده ام .....
پ ن : این اتفاق جالبیه که صرفاً چون رای شخصی خودم را اعلام کردم ، دوستان قدیمی و دو آتیشه دیگه جواب کامنت هامو نمیدن ...
جالبه که آدم از طرفداران آقایی که می گویند آزادی به ارمغان خواهد آورد باید بترسد و پرهیز کند . منو یاد این میندازه که مسیحیان اجازه ندارند هیچ ابراز عقیده ای بکنند چون حکمشان ارتداد است و ....
خوب که نگاه کنیم دوستان ، دولت از همین خود ما تشکیل شده من و تو و .... وقتی مادر بزرگم بعد از اعلام نتایج انتخابات روی من گوشی تلفن قطع می کند .... چقدر انگشت اتهام به سوی هم دراز می کنیم !
پ ن 2 : همدردی خودم را با تمام کسانی که از نتایج ناعادلانه مبهوت یا کتک خورده اند اعلام می دارم . منهم در عجبم ....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:34 توسط ماهی کوچولو
|
یک تجربه دو طرفه
فرزند طلاق بودن بسیار بسیارآسانتر پای طلاق بودن است !
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 10:7 توسط ماهی کوچولو
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:47 توسط ماهی کوچولو
|
من به آراستگی خندیدم ....
ْمن ِ ژولیده به آراستگی خندیدم ...... ْ
وقتی وارد شرکت شدم منشی ترسید و شوکه منو تماشا کرد
خندیدم گفتم: نترس گشت ارشاد نیومده !
یکماه قبل امتحان دادم
من ۴ ماه وقت برای خواندن گذاشتم
دو هفته قبل با رتبه ۱ رفتم برای مصاحبه
دیروز خبر دادند که مردود شدم !
امروز با چادرآمدم سر کار !
با طیب خاطر به دکتر احمدی نژاد رای می دهم .( عکسشان هم جلوی خودروم چسباندم )
و به قول شاعر محبوب " کیوسک":
من دیگه اون آدم قبلی نیستم .
دو ماه دیگه امتحان دوره بعده .....
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:14 توسط ماهی کوچولو
|
درس امروز : برکت
قانون طلایی برکت : برکت میزان بهره مندی ما از داشته هایمان است .
۱/ پول نیامده را خرج مکن ( قرض . نسیه . وام ... )
۲/ نیاز ها را به ترتیب اولْویت بر آورده کن و اولویت از زیر به روست : مثلاْ اول لباس زیر بعد لباس خواب بعد لباس خانه بعد لباس کار بعد لباس بیرون و در نهایت لباس مهمانی ( معمولاْ برعکس اتفاق می افته! )
۳/ وسایل دیگران را از خانه ات خارج کن
۴/ وسایلی که استفاده نمی شود را یا به کار بنداز یا رد کن (کمد لباست تا خالی نشود لباس جدید نمی آید. ظروف دکوری و گران را اگر استفاده نکنی روزی خواهد شکست و این یعنی بی نصیبی تو از آن و کتابهایت را به گردش بیانداز ...)
۵/ خانه را مرتب کن
۶/ لوازم خانه را هر از گاهی به گردش بیانداز
۷/ یک دهم از درآمدت را برای کار خدا بگذار
امتحانش ضرر ندارد چون من امتحان کردم و نتیجه گرفتم . شاد زی.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 13:33 توسط ماهی کوچولو
|
ذهنم روی کاغذ ریخت 3
یادم اومد!
رنگها را بخاطرآوردم
امروز مانتوی سبز فسفری با یه شال گلدار قرمز گوجه ای پوشیدم
ماتیک قرمز روشن زدم
و به دنیا اومدم!
من زنده ام !
مثل چمن وحشی تپه های لواسان
مثل آلبالوی سرخ آ هار
پ ن . امروز تو بازی ماری شرکت کردم
نداشتم ۵ نفر نام ببرم که می خوام بپرم ماچشون کنم ولی از تمام کسانی که از من بدشون میاد دعوت به بازی می کنم!
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:7 توسط ماهی کوچولو
|
ذهنم روی کاغذ ریخت 2
شبها:
نمی دونم توی این شبها چه سری نهفت!
دوست دارم زیر نور ستاره ها
تا صبح .....
نه نه تا ساعت ۳ و ۴
تو خیابونا بچرخم
دستم رو از شیشه ماشین عین راننده تاکسی ها بندازم بیرون
شب سکوت کویر شجریان بخونه
سیگارم کنج لبم ....
وای شبا رو دوست دارم .
دلم می خواد همیشه شب باش!
نور روز تو دلم یه غمی میریزه ...
شبا خیلی شارژم!
حیف نیست آدم شبا بخوابه؟
اضافات:نوشته های اخیرم هیچ مخاطبی نداره . دارم تمرین می کنم قفل سکوتم را بشکنم اگه... هیچی همینی که هست!
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:0 توسط ماهی کوچولو
|
ذهن خودت را روی کاغذ بریز...
الان خسته ام و خواب آلودم . بسیار بی حوصله . کلافه ام . دوست داشتم خونه بودم و می خوابیدم . رمق کار کردن ندارم . فکرم خالیه . می دونی الان امکان خلاقیت و کار جدید ندارم. نیاز دارم کمی کسی منو یدک بکشه . به یه یدک کش احتیاج دارم . به یه حرکت . تکان . باید امروز با آقای پهلوانی صحبت کنم و مشکلم را بیان کنم .
فکر و خیال آرومم نمی ذاره . من دلم گرفته . کاش می شد ساعتها گریه کنم.
خدایا کمکم کن تا بتونم این روزها ِ این روزهای سخت رو با حضورت به آرومی سپری کنم . خدایا برای گذر به تو نیاز دارم . خدایا شکر.
می دونی .... دارم فکر می کنم کاش ۱۵ سالگی شوهرم داده بودن و الانم سه تا توله قد و نیم قد داشتم . تمام فکرم تربیت و مدرسه و... بچه هام بود و به مهمونی و لباس و غذا و ... فکر می کردم. وقتی شوهرم می خواست بیاد خونه دامن کوتاه می پوشیدم . عطر می زدم و .. خدایا کاش یادم می دادند زن باشم. یک دفعه به خودم اومدم می بینم همه فکرم شده قسط و مشتری و چک و کار جدید و وضعیت اقتصادی کارخانجات و اصول مدیریت مدرن و انتخابات و ... واااااااااااااای حالم بهم خورد. دلم می خواست ۱۰۰ سال قبل به دنیا اومده بودم !!!
دلم برای زن بودن تنگ شده . به خدا من مرد نیستم. من جنس لطیفم !!!! بفهمین !( البته خودم هم تازه فهمیدم!!!! )
+
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:3 توسط ماهی کوچولو
|
سلام
سلام به تو که گذر کردی و رفتی
خواستم بگم ِ
دلم برات تنگ شده ....
امروز چشامو مه گرفته .
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:36 توسط ماهی کوچولو
|
اشتیاق
بیا دست قشنگ مهربانت را ،
عصایی کن که برخیزم.
و شور انگیز و شاد ،
به دامان شقایقها بیاویزم.
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را ،
و بی پروا چونان رعدی،
بنای سنگی غم را ، فرو ریزم.
بسازم کلبه عشقی ،
میان باغ فرداها،
و حافظ وار ، بربام فلک،
طرحی دگر از عشق اندازم ،
و نقش دیگری ریزم.
بیا وا کن لبانم را ،
به تکرار سرود عشق ....
که من آن مرغ ،غمگین ،شباویزم ...
درس جدیدم :
مهم نیست چه کسی می گوید، مهم این است که چه می گوید.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:27 توسط ماهی کوچولو
|
درس امروز
برای حفظ هر رابطه :
با هرکسی به اندازه ظرفش رفتار کن !
(بدون شرح )
پ ن : خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی سخته که یه دریا محبت تو دلت میخواد بریزه بیرون و تو بخوای از یه روزن قد لوله قوری ردش کنی ! ای بابا تو هم کمک کن لامصب ! یه کم ظرفیت داشته باش !!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 15:26 توسط ماهی کوچولو
|
رابطه !
ای زاییده از بطن من ،
پا گرفته بر زانوی من ،
ای آموخته عشق ، از مهر من
ای که فراموش کرده ای !
ای مرد ....
اینک زنی ، مشتاق زایش در آغوش توست ،
اینک زنی ، تکیه داده بر بازوی توست ،
آزمون عشقت را خراب کرده ای !
ای که فراموش کرده ای !
امروز تا ابد مردود اعلامت می کنم ......
پ ن : اعلامتان می کنم خیلی بهتر مقصود رو می رسونه ! تجدید نه ! مردود!
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 2:23 توسط ماهی کوچولو
|
دغدغه می خریم !
نمی دانم به خاطر می آوری
آخرین باری که دغدغه ام چیزی بجز خودخواهی های خودم بود
کی بود ؟؟!
اما !
کمک می خواهم .
تو از دغدغه های غیر خودخواهانه ات بگو .
به میزان مشخصی دغدغه نیازمندم !
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 15:18 توسط ماهی کوچولو
|
بخشی از یک نوشته....
چشمانم بسته بود و داشتم به افکار بهم ریخته ام ور می رفتم که لمسی رو روی پوست صورتم حس کردم . می دونم که تا سراغم نیومده بود ، چشمامو باز نمی کردم . این همیشه عادته ... آره این عادت منه برای فریاد زدن ، که وقتی پشتم به توست یعنی مرا در آغوش بگیر و زمانی که چشمانم بسته است یعنی مرا ببوس ....
چشمم را باز کردم . یک ساقه نازک لرزان که سرش گلاهی از گل ریز زرد رنگی گذاشته بود جلوی چشمانم قرار داشت . از جا بلند شدم و مقابلش ایستادم .
- گل دوست نداری ؟
- چرا ... اما کاش نمی چیدیش و فقط نشونم میدادی.
- حالا چیدم !
تمام جرإتم را جمع کردم و تصمیم گرفتم کاری که دلم می خواد بکنم صورتم را نزدیک بردم و سرم را کمی چرخاندم . پس بزنش به موهام .... از شکستن اینهمه دیوار یخی الان بود که هلاک بشم ! به سختی توانستم هیجانم را پنهان کنم . تقریباً نفس نکشیدم تا زمانی که گل را کنار گوشم گیر داد به موهام .
با شیطنتی بسیار بسیار کنترل شده نگاهش کردم و لبخند به لب پرسیدم : چطور شدم ؟!
چانه ام رو بین دو انگشت گرفت ، مستقیم نگاه کرد و گفت : وحشی تر شدی ! بعد آهسته بوسه کوچکی به لبم زد و رفت طرف لیوان چایی اش !
لعنتی ! کاری با من کرد که کاش بجاش بهم تجاوز شده بود یا حاضر بودم یه مشت بزنه تو چشم ! نمیدونم ... هرچی ....
چنان بدنم شل شد که کم مانده بود لیوانم از دستم بیفته ! نفسهام منقطع و داغ شد . واقعاً نمی دونستم باید چکار کنم ؟ چند لحظه به افق خیره شدم بعد وانمود کردم هیچ اتفاقی نیفتاده _ قسم می خورم که افتاده ! _ سکوت ازتمام اندام و جوارحم تراوش می شد . ترجیح می دادم صدای نفسم هم در نیاد !
نگاهم را پایین انداخته بودم و راه می رفتم . نمی دانم واقعاً می خواستم زودتر برسیم پایین یا آرزو می کردم همان جا توی برفها در آغوشش بتابم !
پ ن : بخشی از یک داستان است که هیچ نوع ارزش ادبی و هنری و... ندارد . ادعایی هم جز رساندن من به تمام آرزوهایم ، بدون در نظر گرفتن قواعد بازی ندارد . ضمناً داستان هیچ ربطی به حضور این مردک پر رو نداره !
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:56 توسط ماهی کوچولو
|
غم یک بی پدر !
خدایا حال دیگر دارم امشب
بزن باران که من بیدارم امشب
زدی شوری بجان تارم امشب
کمی آرامتر .... ، بیمارم امشب
به چشمم خواب امشب هم حرام است
چه دردی می کشم ، کارم تمام است !
صدای زوزه سگهای ولگرد
سکوت شب ، دوقطره اشک ، یک درد
نمی دانی غمش با من چه ها کرد
غم یک بی پدر ، یک مردِ نامرد !
شبیه مرگ شیرین یک دروغی
مثال شب سیاه و بی فروغی
زنوش خون دل اینگونه مستی
غرور تُرد من راهم شکستی
تو بی رحمی ، تو خود خواهی ، تو پستی !
گمانم تو خود ِ ابلیس هستی !
صدایم میزنی ، اما چه دیر است
دلم از چشم بی شرم تو سیر است
نمی خواهم به تو عاشق بمانم
نمی خواهم بمیرم ، من جوانم !
از امشب چون خودت نامهربانم
دگر بر لب رسیده است جانم
شبی با ضجّه هایت حال کردم !
ترا درگور قلبم چال کردم !
پ ن : این شعر نوشته خانومی بنام ب.ب از بچه های دانشگاه بود که عاشق یه شاعر دیگه دانشگاه شد ولی بدلیل .. خوردنهای مکرر از ایشان با خواندن این شعر در ملاء عام در یک شب شعر در حالی که به چشمان او می نگریست انتقام خودش را گرفت ! بعد از سالها لای یاد داشتهام پیداش کردم ، گفتم یادی از گذشته کنم . بعد ها از آقای ح.ر هم پیدا کردم می نویسم .
پ ن 2 : بچه ها ممنونم از حضورتون . دوستون دارم .
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 2:39 توسط ماهی کوچولو
|
هشدار می دهم با من نخوابید !
مدتی بود که دوستان شفیق و رفقای گرمابه و گلستانه بجهت ابراز همدردی و پاشش محبت قصد کردند در کنارم باشند و مرا در این شبهای عزیز تنها نگذارند ، لیکن بدلیل حوادثی که رخ داد تقریباً همگی انصراف دادند . لذا بر آن شدم که در این تریبون آزاد خطرات احتمالی خوابیدن کنار خود را اعلام کنم تا درصورت تمایل به کمک رسانی پشیمان نگردید!
شب اول : ساعت 3 بعد از نصفه شب سرانجام خوابیدیم و ساعت 5 بامداد بنده با اضطراب از خواب پریدم و صدا زدم : لیلی لیلی . اون بیچاره هم از جا پرید . با محبت پرسیدم : تو چیزی لازم نداری ؟ لباس خواب یا چیز دیگه ؟؟! بنده خدا نگاهی عاقل اندر ... انداخت .... تشکر کرد و پشت به من خوابید !
شب دوم: تقریباً هر نیم ساعت یکبار از جا می پریدم و با نگرانی مانتره رو بیدار می کردم و می پرسیدم : تو خوبی عزیزم ؟؟!!!! جواب میداد آره بعد اشاره می کردم خوب بخواب !!!!!
درد سرتان ندهم شبهای مختلفی با داستانهای گوناگون سپری می شد و من صبح هر روز از اتفاقات شب قبل خبردار می شدم و حالا ... فکر نکنم دیگر کسی با من بخوابد !!!
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 18:13 توسط ماهی کوچولو
|
تفکیک می کنیم ....
اپیسود اول :
با متانت به آقای محترمی که با کت و شلوار اتوکشیده و کراوات روبرویش نشسته بود نگاه می کرد و خیلی مودبانه و با لبخند نامحسوسی برلب جواب سوالات اورا میداد. زمانی که جلسه به پایان رسید آن مرد را تا در خروجی همراهی نمود . به اتاقش برگشت و در حالی که روی میز کارش را مرتب می کرد تلفنی دستورات لازم را به منشی داد. بعد از دقایقی کت چرم بنفش بادمجانی را به تن کرد و با بی رغبتی از دفتر خارج شد ـ دلم نمی خواهد بروم ... ـ
اپیسود دوم :
کلید را چرخاند و پیش از ورود به خانه چند لحظه ای به درون اتاق نگاه انداخت ... خیلی مرتب وسایلش را جابجا کرد و با لباس راحتی جلوی شومینه نشست ، سیگارش را روشن کرد ، چشمانش به شعله آتش خیره مانده بود . اول همه جا تار شد بعد گونه اش داغ شد بعد صدای نفس نفس و هق هق و افتادن روی زانو با ناله خدا خدا و مشت به زمین کوبیدن و چکیدن آب دهان از شدت گریه روی قالیچه ، مچاله شدن و برای دقایقی با نفسهای هق هق به خواب رفت .
بیدار که شد هوا کاملاً تاریک شده بود . آبی به صورتش زد و مشغول جابجا کردن سبزیجاتی شد که خریده بود و دوساعت بعد شامش را در حال تماشا کردن دی وی دی بعدی سریال گمشده خورد . مسواک زد ، لباس خواب پوشید ، چشمش به عروسک افتاد . بی مقدمه صدا زد آگاپه ، آگاپه ، دخترم .... عکس کودک را به سینه می فشرد و آنچه جمله محبت آمیز بود نثارش می کرد . شده بود یک مار زخمی که به خود می پیچید . باز گریه باز هق هق باز مشت به زمین کوبیدن . نفسش به سختی در می آمد . خودش را به یخچال رساند و شیشه ویسکی را سرکشید . سیگاردیگری روشن کرد تا همانجا روی مبل به خواب رفت . صبح موقعی که می خواست از در خانه بیرون برود آهی کشید ـ دلم نمی خواهد بروم .ـ
اپیسود سوم :
کلید را چرخاند . قبل از ورود به داخل نگاهی انداخت و با لبخند وارد شرکت شد . همانطور که قهوه اش را می نوشید برنامه کاری روزانه اش را اولویت بندی کرد و به اولین تلفن پاسخ داد . مردی بود که روز قبل ملاقات کرده بود و برای عقد قرارداد تماس گرفته بود . با اشتیاق به صحبتهای او گوش میداد و از ته دل به اتفاقی که دیروز برای مرد افتاده بود و او با هیجان تعریف می کرد می خندید .....
پ . ن : تمرین می کنم ، تفکیک احساسات از وظایف را
تمرین می کنم ، مدیریت افکارم را
تمرین می کنم ، همیشه در خم یک کوچه نماندن را
تمرین می کنم در اکنون زیستن را
صبر یعنی تلاش برای تغییر در بستر زمان ، نه تحمل !
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:35 توسط ماهی کوچولو
|
فریااااد
فریاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
...... به اندازه حجم تمام درد .
خدایا شکر.
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:34 توسط ماهی کوچولو
|
آگاهی
پیرو پستهای " افکار بهم ریخته ، شاد باش ، حرکت و خودم باشم " با موضوعات مختلفی در گیر شدم و دست به اصلاحات عرضی و طولی گوناگونی زدم ! اما یکی از مواردی که به آن پرداختم بیش از سایر موارد ابعاد متفاوت زندگی ام را پوشش داد که مسئولیت خودم دانستم به شکرانه نعمت آگاهی آنرا به شما هدیه دهم .( اینجاست که قلم محمد (پرت ) به کار می آمد ! ولی خوب شنونده ها بی زحمت خودشان عاقل باشند .....!
انسان در برابر احساس نیاز به هر چیزی می تواند دو موضع مختلف را انتخاب کند که معمولاً کسی که یکی را برگزید در مواجهه با تمام مسایل همانگونه برخورد خواهد کرد. روش اول عجز است : عجز ساده ترین راه است و یعنی تلاش برای برای بر آورده کردن نیاز با هر فلاکتی ! ( هدف وسیله را توجیه می کند ) . به زبان دیگر ، تلاش افراطی برای رفع نیاز . بطور مثال می توان به این موارد اشاره نمود : دزدی ، گدایی ، خودکشی ، التماس ، تنفر ، عصبانیت و خشونت و دعوا ، فحش دادن ، اعمال زور و دیکتاتوری ، و در نهایت مدیریت به سبک تیلور و .... روش دوم شایستگی است : شایستگی یعنی بر آوردن نیازها به طریق صحیح . بر خلاف رفتارهای غیر منطقی در عجز ، شایستگی به دنبال راه حل منطقی مسأله می گردد . لذا : 1/ ایجاد خود دوستاری می نماید 2/ موجب بالا بردن اعتماد به نفس می گردد . 3/ موجب ترمیم و ارتقاء عزت نفس می شود . 4/ احساس آرامش خاطر ، بی نیازی و قدرت می دهد.
مثال عینی : مدیر عاجز سر پرسنل خاطی فریاد می کشد ، توبیخ می کند و... در نهایت با تندی اورا اخراج می کند. مدیر شایسته ، پس از گذراندن مراحل صحبت ، بررسی و ارائه راه حل ، مصمم ولی با شفقت حکم اخراج را بدست او می دهد و با لبخند او را تا دم در بدرقه می نماید!
فرد عاجز این تفکر را دارد که فلانی ، اگر کمکم نکنی نابود می شوم . ولی شایسته در پس در خواست کمک ، ایمان دارد که اگر آنرا دریافت نکند از جای دیگری تأمین خواهد نمود.
خلاصه که این مطلب در تمام تعاملات ما می تواند بررسی گردد . هر روز در جایگاه همسر ، فرزند ، دوست ، کارمند ، مدیر ، مشتری ، همسایه و ... می توانیم با عجز یا شایستگی برخورد نماییم .
امیدوارم شده باشه!
+
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 21:19 توسط ماهی کوچولو
|